هر از چند گاهی که دلم می گیره و می خوام تنها باشم,می دونی چی گوش می دم؟بی تو به سر نمی شود با صدای شجریان!چشمام رو می بیندم و گوش میدم,گوش می دم و گذشته رو دوره می کنم!گذشته ای رو که توی صندوق گذاشتم و درش رو قفل کردم می آرم بیرون و تمام درد ها و غصه هام و دوره می کنم, نوشته ها رو می خونم و ازت متنقر میشم از همه چیز از همه کس و می خوام تنها و تنها تر باشم. دردناک است اما خودم رو با خوندن واقعیت تنبیه می کنم!و از خودم می پرسم چطور انقدر احمق بودم.و تو چقدر غیر واقعی بودی.همه تون وایساده بودین و به زجر کشیدن من می خندیدین! از همون اولشم وجودم اضافی بود اما انقدر بی انصاف بودین که به این بازی کثیف ادامه دادین.اگه می دونستم که با رفتنم آدم های بدبخت و پوچی رو که حتی نمی شناسم انقدر خوشحال می کنم زودتر می رفتم. آخه بعضی ها انقدر ضعیف اند که حتی ارزش تنفر من رو هم ندارن.
عشق چیزی نیست که ماها فکر می کنیم و در موردش شعر می گیم.اون چیزی نیست که آدم ها ادعا می کنند بهش رسیدند.متاسفانه یا خوشبختانه از ما گذشته.دوره ای که ما توش زندگی می کنیم برای عاشق شدن نیست.شاید گذشته های دور آدم هایی بودن که به یه حس زیبا رسیدن و اسمش رو عشق گذاشتن اما خیلی وقت است که از این حس چیزی نمونده جز یک تصویر خیالی, یه قاب عکس خالی و آدم هایی که با تظاهر به عاشق بودن سعی می کنند پرش کنند!
توی تنهایی حس های خوبی رو به دست آوردم که نمی خوام از دست بدم.گذشته رو دوباره جمع می کنم و توی تاریکی گمش می کنم.حالا آرامشی دارم که با هیچ چیزی عوض نمی کنم.حالا می خوام موسیقی متن شب های روشن رو بذارم و دوره خودم بچرخم .انقدر بچرخم که ازشون دور بشم از تمام اون کلمات آزاردهنده و مسخره.
تنهام بذارین,تنهام بذارین و با توهمات خوش باشین.