روزهایی که می گذرند...

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

Sunday January 29, 2006

 

مدتی است که از دنیای کوچکم لذت می برم.شاید عجیب به نظر برسد اما سادگی و روزمرگی هم بهم آرامش می دهند.چیزهای ساده ای که به آنها توجه ای نمی کردم تازگی ها برام اهمیت زیادی پیدا کردند.چقدر دلم برای مادر و پدرم تنگ شده بود و خودم هم نمی دانستم. بعد از مدت ها با تمام وجود دختر خوب خانواده شدم و چه حس جالبی است چون دیگر آن دختر نوجوان ,عجول و سنت شکن نیستم بلکه آرام تر و صبورتر شدم و می خواهم از تک تک لحظات زندگی ام خاطرات زیبایی بسازم.


دلم برای دوستانم تنگ شده است. متاسفانه در این مدت خبر تاسف بار و ناراحت کننده ای بهم رسید که باعث شد در عقایدم تجدید نظر کنم.خبر فوت استاد شیمی ,آقای عظیمی.که هنوز هم نمی توانم باور کنم.امیدوارم که روحش شاد باشد.اما نکته اینجاست که تمام این مدت لبخند شیرین آقای عظیمی را به خاطر می آوردم و لحظات تلخ و شیرینی که با دوستان پشت سر گذاشتیم. در آخر به این نتیجه رسیدم که زندگی به سرعت می گذرد و لحظات رو برای در آغوش گرفتن ها و دوستت دارم ها از ما می رباید و با وجود اینها ما هستیم که روابط را روز به روز پیچیده تر می کنیم و فراموش می کنیم که فرصتی برای دلگیر شدن و مغرور بودن نداریم.
تمام اینها باعث شدند که تمام ناراحتی ها را فراموش کنم و دلم برای تک تک دوستانم تنگ شد. ای کاش می شد همه را در آغوش بگیرم و سکوت کنم.آن وقت می دانستند که هر روز زندگی ام را یکتا کردند.


دو هفته است که کلاس ها دوباره شروع شدند.این ترم درسها سنگین تر شدند و متاسفانه هر چقدر هم بخوانی باز هم زمان کم می آوری.مسئله جالب اول هر ترم خریدن کتاب هاست. اینجا بیشتر دانشجو ها کتاب ها را کپی می کنند که البته دانشگاه ما کار را ساده کرده و می توانی به اتاق کپی سفارش تمام کتاب ها را بدهی.اما یکی دو هفته ای طول می کشد. متاسفانه کتاب اصل خیلی بیشتر از کپی تمام می شود. شاید سه یا چهار برابر.و مشکل اینجاست که من از کپی متنفرم و اصلا عادت به خواندن از روی کپی ندارم.....نکته خنده دار اینجاست که بابای عزیزم هر گونه بهانه ای برای درس نخواندن را از آدم می گیرد.حتی کتاب ها را چشم بسته می خرد و کوپک ترین بهانه ها هم از دست می روند و مسلما راه دیگری نمی ماند به جز درس خواندن خواندن و خواندن....


متاسفانه یک اخلاق مخربی دارم.اگر از چیزی خوشم بیاید فقط و فقط همان را می خواهم! نه بیشتر نه کمتر. مشکل آنجایی است که در مورد آدم ها هم صادق است! ولی بعضی از آدم ها به قدری دور هستند که تو می مانی و حس کنجکاوی که اعصابت را خط خطی می کند!!!!


 05:44 AM GMT :: نظرات وارده: 3 نظر
 

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



سلام.خوبید.تو از دنیای کوچکت لذت می بری.ومن از دنیای محدود خودم.دنیا ئی که فقط برای من است وبس خیلی مشتاقم بیشتر از دنیای کوچک تو بدونم.من هم مثل تو یکی از بهترین استادم رو از دست داده ا م.دکتر اردلانی.خداروحشو شاد کنه.می خوام بیشتر شمارو بشناسم....منتظرم. .

korrosh :: February 1, 2006 07:48 PM


سلام، چطوري آيلار؟ چي ميخواي هاااااان ؟ ؛(

دامپزشک کوچولو!! :: January 30, 2006 12:37 AM


آيلار جان سلام.. چطوري خانمي... خوش ميگذره بهت... هر کجاهستي موفق باشي گلم.

sara :: January 29, 2006 09:35 AM


Copyright© 2005 | Designed and provided by WebProv