گور بابای هرچی آیلار....

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

Monday July 17, 2006

 


ساعت 3 صبح است.فردا امتحان دارم.همون امتحانی که اعصابم رو ریخته به هم.اما بیدارم؟می پرسی چرا؟چون پرم از حس حماقت!دلم می خواد بگم گور بابای هر چی که بوده, گذشته دیگه گذشته! اما نه! ایبار دیگه از گلوم پایین نمی ره!دیگه آب از سره من گذشته!می پرسی چی شده؟می گم برات....
اصولا من از بچه گی زود با همه دوست می شدم.تو اکثر آدم ها یه چیزی می دیدم که خوشم می اومد.خوب از اونجایی هم که به قول مامانم بچه ساده ای بودم همه رو دوست خودم می دونستم.مامان هم همیشه می گفت تو آخر سر از دوستات ضربه می خوری و به حرف من می رسی که دوست هیچ وقت در مرتبه اول نیست!منم همیشه خدا دعوا راه می انداختم که دوستای من فرق می کنند!تا حالا که می نویسم خیلی ضربه خوردم.هر بار یه چیزی یاد گرفتم اما بازم ایمان داشتم که دوستی هام یه ارزش خاص دارند!تا دوره دبیرستان رسید!پر بود از لحظه های تلخ و شیرین.منم وارد یک گروه دوستی شدم که کلی به نظرم یک دست بودند و بچه های خوبی بودند.سال ها گذشت و من هر روز مطمئن تر از دیروز که این بار دیگه خود خودشه!همون دوستایی رو پیدا کردم که می خواستم.و نمی دونم چرا مطمئن بودم که این رابطه حالا حالاها ادامه پیدا می کنه!البته با گذشت زمان تازه متوجه می شدم که چقدر هر کدوم اخلاق های متفاوتی داریم اما با هم خوبیم.زمان گذشت و سر همه شلوغ شد!دو نفرمون از تهران رفتند و باقی مونده هم مشغول کنکور و بدبختی! خوب اون سال هیچ کس به هیچ کس نمی تونست بگه بی معرفت!چون کاملا قابل درک بود کم شدن روابط! قبل از کنکور من هم از ایران بار سفر رو بستم!هیچ کس نیومد خداحافظی!کنکور داشتند!بعد از کنکور برگشتم ایران!وقت انتخاب رشته ها بود باز هم هیچ کس نیومد استقبال یا بدرقه!بازم قابل درک بود.
یک سال گذشت!تمام سعی خودم رو تو این یک سال کردم که رابطم رو حفظ کنم.چه روزهایی که گریه نکردم به فکر خاطرات ایرانم.دوست نداشتم که از اخبار و آمار بچه ها بی خبر باشم و کم کم محو بشم.اما خوب از راه دور هم آدم خیلی شرایط رو خوب درک نمی کنه!هر بار که با مامان حرف می زدم با افتخار می گفتم : مامان , امروز م.گله زنگ زده بود!مامان می دونی نونوش چقدر خوب دانشگاه قبول شد!راستی مامان نانا برام تند تند ایمیل می زنه.مامان دیدی چه دوستایی دارم, خیلی خوشحالم که با همه سختی ها هنوز با همیم!احساس می کنم جواب تمام محبت هام رو دارم می گیرم!
تا اینکه دو ماه پیش اتفاقی اومدم ایران.تک تک بچه ها خیلی خوب باهام برخورد کردند.جدا جدا همه رو دیدم و چقدر بهم رسیدن خداییش!اما خبری از دور هم جمع شدن نبود.احساس کردم مثل همیشه دلگیری های کوچیکی پیش اومده که حل می شه!انقدر مطمئن بودم از فوق العاده بودن این روابط که حاضر بودم هر کاری بکنم تا خراب نشن!احساس کردم نونوش ناراحته ,اومدم قرار بذارم دوره هم شاید که باعث شه ناراحتی ها حل بشن.اما خوب اونطور ها هم که فکر می کردم پیش نرفت!چیزهای تازه ای شنیدم که بدجوری بهم شوک وارد کرد!اما قبول نکردم!از موقعی که رفته بودم به ارزش خاصی برام پیدا کرده بود روابط انسانیم.په برسه به دوستان صمیمی.تازه ارزش خیلی چیزها رو دونستم.برای همین باز هم اصرار کردم تا شاید از هر راهی شده دوباره همه برگردیم دوره هم! نشد!باز هم روابط با تک تک دوستان خوب بود تا امشب!شب خوبی بود!

می دونی امشب تازه فهمیدم که یکی از این دوستان در مورد من چی فکر می کنه و اینکه بقیه هم خیلی اوقات یک چیزی می گفتن و در نبود من طوره دیگه ای اظهاره نظر می کردند.تو بودی چه حسی بهت دست می داد؟خوب! بهت می کم چی کار می کنم!اگه قرار است شکست بخورم و قبول کنم که دوستیهام ارزش نداشتند بذار قبلش تکلیف خودم رو روشن کنم.از چهار تا نظر یکی رو می دونم!بقیه رو هم تک تک می پرسم.حالا که انقدر بی ارزشم و با تمام کارایی که از ته دل کردم فقط یه سوهان روحم پس برو بریم.می خوام همه چیزو بدونم!البته از نظر نونوش این یک نشانه دیگه است از این که من دوست خوبی نیستم و می خوام همه رو به هم بزنم و راز ها رو بر ملا کنم؟کدوم راز؟کدوم کشک؟ گور بابای آیلار و شخصیتش اما راز ها فاش نشن آره؟من رازی نداشتم با بقیه ,دیگران هم باید باهام رک باشند!حالا منم که دیگه تحمل ندارم!به اندازه کافی هر چی دلتون خواست گفتین و شنیدین! حالا نوبت منه!تمام نظرات رو هم اینجا ثبت می کنم تا کسی یادش نره!

نظر اول در مقابل سوال : من چه جور آدمیم؟
-فقط آرزوت اینکه یه کسی و بگیری و بچزونی , تمام ایرادها و مشکلاتی که به نظر تو بد است بچپونی تو گوشش. و بهش بفهمونی که هیچی نیست. همیشه از من حرص می خوردی و زجر می کشیدی و نمی گفتی خوب شد فهمیدم!....موقع بحث همیشه با تمام وجود رو آدم داد می زنی...تو همیشه در هر زمینه ای فقط و فقط با من مخالفت کردی, هیچ وقت از من طرفداری نکردی همیشه من رو سرزنش کردی....لازم نیست دوستی ها رو جوش بدی,سوهان روح است, برای تو جالب است نه من....اشتباه می کنی چون هیچ وقت حرفایی که پشت خودت زده می شه و من هیچ وقت نگفته بودم تا امروز رو نشنیدی!خوب من زجر می کشم یکی پشت تو هی حرف بزنه بعد تو ازش طرف داری کنی!

این بود بخش کوتاهی از پنج سال دوستی از ته دل من!منی که به خاطر این دوستان تو روی مامانم وایستادم.با خیلی ها دعوا کردم.براشون غصه خوردم و دعا کردم.دستت درد نکنه نونوش جان!من رسما معذرت می خوام اگه سرت جیغ زدم و اگه من رو تحمل کردی باید زودتر می گفتی و انقدر مراعات من رو نمی کردی!

حالا می رسیم به بقبه دوستان! نانا تو بگو! می خوام خووووب فکر کنی.و بهم بگی من چه جور آدمیم؟می خوام هر چیزی که در حضور یا غیبت من گفتی مشمول حال این سوال بشه!اگه چیزی بوده که بهم نگفتی حالا بگو! چون وقتی دور هم جمع بشیم برای روشن کردم تکلیف من ممکن خیلی حرفا زده بشه که دلم می خواد هرکدوم قبلش رک نظرشو بکوبونه تو صورتم! منتظر حرفات هستم!هر چه زودتر بهتر!خوشحال می شم اگر قبل از اومدنم به ایران باشه!

می دونم که با همه این حرف ها انقدر خرم که بازم دلم تنگ می شه بازم هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم اما می خوام حالا که شروع شده تا تهش برم و خودمو بهتر بشناسم ببینم دوستان در مورد من چی فکر می کنند.می خوام ببینم از بین تمام ما که ادعای دوستی می کنه می جرات داره تو روی همه نگاه کنه و حقیقت رو بگه!من ترسی ندارم چون چیزی برای پنهان کردن ندارم!شاید آخر سر هم همه بگن عجب آدم بی شعوری بود.گند زد به همه چیز و همه رو رو در رو کرد!می دونی چی می گم؟ گور بابای هرچی تلاش که کردم برای تک تک دوستیهام!می خوام حقیقت رو بدونم!

همه قشنگی ها رو خراب کردید.اگه روزهای خوبی داشتیم امیدوارم صادقانه و واقعی بوده باشه!اگه نبوده می تونم بگم که دروغ قشنگی بوده.قبل از هرچیز هم باز هم سعی می کنم خوبی ها رو زنده نگه دارم.می خوام ببینم این بار کسی هست که دوستی ها رو جوش بده!شک دارم...
نانا منتظر جوابم هستم!
و این داستان ادامه دارد...

 05:30 AM GMT :: نظرات وارده: 8 نظر
 

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



salam shoma chera neveshtid gor babay harchi ailare lotfan be man email bedid man ailar 20 az teh hastam

ailar :: July 23, 2006 02:43 PM


سلام ... چي بگم از اين دوستي ها

باران :: July 19, 2006 12:34 PM


اونايي که من نوشتم رسيد يا نه؟همش فيل ميشه!

نانا :: July 17, 2006 10:06 PM


سلام آيلار جان بهت حق مي دم اينکه چيزي را که واقعا قبولش داشتي يکدفعه خراب و نابود بشه

باران :: July 17, 2006 05:43 PM


oh dear ailar, leave them alone! baba bikhod khodeto narahat nakon azizam, man engadr az in masayel dashtam ke nagoo, yechizi behet begam, vagti ke be sene mane pirezan residi, taze mifahmi ,aslan in mozuharo faramoosh mikoni, saay kon be mohite jadidet be zendegie jadidet fekr koni o doostihaye jadid besaz, motmaen bash baadan yade man miofti va harmoge ham iran beri aslan bara un zamane gozashte gose nemikhori, fagat yade khaterate khoob miofti, albate man nemidoonam doostat che kardand o che goftan vali bedoon ke age be in harfa goosh koni dorane khoobi 20 ta 30 salegit ro haroom kardi, man ham mesle to kheili hassas boodam o kheili masale dashtam ba doostam vali alan taze mifahmam ke un zaman kheili kudakane fekr mikardam, life is short so enjoy it as much as you can dear! lots of kisses, ciao

nazli :: July 17, 2006 04:43 PM


حالا اومدي ايران در اين مورد مفصلا باهات صحبت مي کنم..

sara :: July 17, 2006 10:21 AM


يادم يه دختر خاله داشتم هميشه بهم مي گفت به دوستاها نميشه اعتماد کرد. من ميگفتم اين باش.. براي خودش چرت و پرت ميگه. ولي هر چقدر که زمان گذشت من بيشتر پي بردم که راست ميگه. الان هم کلي دوست دارم.ولي براي هر آدمي به اندازه شخصيت و ارزش خودش مايه ميذارم. نه بيشتر

sara :: July 17, 2006 10:21 AM


ميدوني چي آيلار جان.. مشکل ما ايراني ها اينکه وقتي با هم دوست ميشم از هم توقع داريم. کلا توقع داشتن از هر آدمي که توي زندگي ما باشه..زياد جالب نيست... ...

sara :: July 17, 2006 10:20 AM


Copyright© 2005 | Designed and provided by WebProv