مرو ای دوست

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

Saturday September 16, 2006

 

" توی آینه خودت و ببین چه زودِ زود
توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه
نذاز که تو اوج جوونی غبار غم
بشینه رو دلت یهو پیر و زمین گیرت کنه"

یک هفته است که بغض کردم.گوش می دم ,سرم و می گیرم بین دستام و گریه می کنم.اول بیصدا,مثل موقع هایی که توی کابوس هات می خوای فریاد بزنی و نمی تونی.بعد منفجر می شم و های های گریه می کنم.می خواستم از یک ماه و نیم تابستونی بنویسم که من رو خوشبخت ترین آدم دنیا کرد اما نتونستم.چون الان صبح تا شب دارم غصه از دست دادن اون لحظه های شیرین رو می خورم.غصه دوری از دستای با محبتی که دوستشون دارم.غصه نبودن تو لحظه هایی که باید کنارش باشم و یاریش کنم.غصه می خورم برای دل های کوچیکمون که چیزی نمی خوان جز با هم بودن.غصه می خورم برای چشم های بیچاره مون که لحظه ای دست از باریدن برنمی دارن.غصه می خورم برای سال های جوونیمون که باید با دوری و غم بگذرن و غصه می خورم چون می دونم دیگه این لحظه ها برنمی گردن.بازم گوش می کنم...

" مرو ای دوست,مرو از دست من ای یار
که منم زنده به بوی تو,به گل روی تو
مرو ای دوست,بنشین با من و دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خاموشی بی توبه شام و سحر
چه کنم با غم تو؟"

اشک می ریزم,چون داغونم.حس می کنم قلبم دیگه نمی تونه تحمل کنه.نگرانم,بی قرارم,مضطربم,غمگینم.و گوش می دم...

" چه کنم با دل تنها
چه کنم با غم دل؟"

دلم می خواست توی سرزمین خودم پی خوشبختی بگردم اما نمی شه.باور کن تلاش کردم اما...!می دونم که انتخاب خودم بود اما باور کن دیگه گزینه ای برام نمونده بود.گوش می کنم...

" کهن دیارا,دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گربزم کجا گریزم
وگر بمانم,کجا بمانم؟"

توی یه همچین لحظه ای می رسی به جایی که از خودت می پرسی :آخه مگه ما چه گناهی کردیم که هر کدوممون یه گوشه دنیا افتادیم.دنبال چیزایی که خیلی ها تو مملکت خودشون بهشون می رسن.اون وقت مثل ما نباید روزها وشبهاشون رو فقط با خاطرات سر کنن.به خدا بی انصافی است.باور کن خیلی سخت است که از غصه بمیری و تنها دل خوشیت شنیدن یه صدای آشنا و شیرین از پشت یه گوشی تلفن باشه.و بازم گوش می کنم...

" پرسه در خاک غریب,پرسه بی انتهاست
همگریز غربتم,زادگاه من کجاست
تو شبای پرسه دلواپسی
که می خوام دنیا رو فریاد بزنم
به کدوم لهجه ترانه سر کنم
به کدوم زبون تو رو داد بزنم
گم و گیج و تلخ و بی گذشته ام
توی شهری که پناه داده به من
از کدوم طرف می شه به هم رسید
همه کوچه ها به غربت می رسن"

هر لحظه که می گذره من خوشبختی با عزیزان بودن رو از دست می دم و غصه می خورم...خدایا ناشکری نمی کنم اما سخت است,کمکم کن...

 03:12 PM GMT :: نظرات وارده: 14 نظر
 

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



ميدونم سخته .... يا فکر کن ببين چه راهي رو نرفتي يا اگه قرار همه چي تموم شه تو يه لحظه مي توني همه چيو عوض کني ...

ساغري :: September 23, 2006 05:50 PM


سلام.ميدوني اسمت چقدر مثل خودت زيباست.ميخوام بيشتر بشناسمت

کوروش :: September 21, 2006 09:41 PM


مرسي ايلي جونم که بهم سر ميزني.خيلي گير کردم.بد شرايطيه!

آنا :: September 21, 2006 03:37 PM


در ضمن نمي خواد به من طرز نظر دادن رو ياد بدي!!!!!!!!!!!۱۱

nooshi :: September 21, 2006 12:50 AM


سلام.مرسي.همين الان مطلب جديد نوشتمواگه تونستي بخون.آره .احساس ميکنم سياه بهم آرامش ميده.امروز تولد تيناست.يادت نره!

آنا :: September 20, 2006 03:53 PM


سلام آيلي جون.بلاگ جديد باز کردم.فقط صداش رو اونور در نياري!سر بزن بهم.

آنا :: September 20, 2006 12:48 PM


مي دونيد چيه ؟ يک اشتراک بزرگ داريم . من هم زندگيم گره خورده . با اين فرق که من سنم از شما کمتره !!! راستي ... هيچي ... بعدا مي گم

فربد :: September 20, 2006 01:11 AM


سلام عزيزم.مرسي.آره.اصش همون روز خودشه.
تو چطوري؟حالت بهتره؟

نانا :: September 19, 2006 09:39 AM


اينطور که تو پيش ميري با بدست اوردن يک چيزايي داري خيلي چيزاي ديگه رو از دست ميدي که از نظر خودت ارزششون بالا تر از چيزايي که داري بدست مياري! که تازه ميتوني اين چيزا رو تو ايران هم بدست بياري.

نونوش :: September 18, 2006 03:29 PM


.من قبلا" راجع به اين موضوع باهات بحث کردم. که الان از لحظه ات لذت ببر .غصه ي گذشته و يا آينده رو نخور و اما مثل اين تو خيلي داغوني.بذار يک چيزي بهت بگم.اگه بخواي کافيه اراده کني و بياي ايران زندگي کني.

نونوش :: September 18, 2006 03:29 PM


سلام خوشگل خانم.چطوري؟سوال خنده داري پرسيدم.دارم ميبينم که خرابي.منم دلم گرفته.عکساي مهموني رو نگاه ميکردم و فکر ميکردم که چقدر همه چيز زود ميگذره.ميخواستم اين هفته برم بليط پيدا نکردم.لااقل تو اونجايي دلت نمي سوزهومن از اينجا نتونم برم خيلي زور داره.دلم تنگه براي تک تک لحظه هاي باهم بودن.....

نانا :: September 17, 2006 11:59 PM


تو که خوش باشي دل ما به همين راضيه گلم... مهم خوش بودن تو.. ولي جون يه کمي از اين ايتاليا تعريف کن.... ايلار بهت نگفته بودم من عاشق اين کشورم...

سارا :: September 17, 2006 12:42 AM


Ailar joonam kheyli beghole maroof migan daste ghalamet khobe! I know ke kheyli bazi oghat sakht migzare!! on sheri ke aval neveshti man shende boodam va it's really sad but it's a good song. umm...I hope I can talk to u soon aziz chon kheyli delam tangide barat!!!take care!!

negin :: September 16, 2006 10:07 PM


سلام ! فکر کردم ديگه نمي خواي بنويسي . چند بارم اومدم ديدم که سايتت اصلا بالا نمياد و اينکه ... شما بيشتر رفتي تا اينکه برگشتي ! اين کامنتاتم آخر من رو خل مي کنه ! حس مي کنم دارم رو هوا مي نويسم !!! جدا ازين چرت و پرتا مي دونم که بهت بد مي گذره ولي حداقل کمتر بد بگذرون

خارج از زندگی :: September 16, 2006 06:54 PM


Copyright© 2005 | Designed and provided by WebProv