...

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

Monday November 13, 2006

 


دیشب خیلی ناراحت بودم.بدجوری احساس تنهایی و شکست می کردم.یه کم گریه کردم,بعدش رفتم دوش گرفتم.آب داغ و باز کردم و شروع به فکر کردن کردم.اصلا فکر نمی کردم که انقدر آرومم کنه.
امروز صبح که بیدار شدم همه چیز از اول شروع شد.گاهی اعصابم از دوست خودم خرد می شه که چطور با تمام این اتفاقات و این روند مزخرف من همچنان صبح بیدار می شم و مثل یه آدم با مسئولیت می رم دنبال کارهام.واقعا تعجب آوره چون من اصلا اینطوری نبودم.شاید چون بزرگتر شدم و منطقی تر و شاید منم دارم مثل همه ی آدم بزرگ ها به این نتیجه می رسم که کار و تحرک تنها دوای درد یه روح داغونه.تنها چیزیه که آدم رو زنده نگه می داره.مثل یه اسباب بازی می مونه که ما آدم هارو خر می کنه.نمی ذاره بشینیم و فکر کنیم و به تخیلمون اجازه پرواز بدیم.چون در این صورت کارمون تموم است,افسرده می شیم بعدش هم کم کم نسبت به تمام اتفاقات بی تفاوت می شیم, زمان رو از دست می دیم و موقعی به خودمون می آیم که نه به زندگی روزانه مون رسیدیم و نه راه حلی برای مشکلات عاطفی مون پیدا کردیم.حالا می فهمم عزیز,خدا بیامرز چرا همیشه وقتی می دید که کسی ناراحت و تو فکر است سریع بهش یه کار می داد و مجبورش می کرد که از جاش پاشه.مهم نیست چه کاری.حتی مرتب کردن خونه.اتفاقا خیلی کارساز.حداقلش اینه که احساس بی فایده بودن نمی کنی و وقتی کارت تموم می شه از تمیزی خونه لذت می بری.
از این حرف ها گذشته می خوام شروع کنم از بعضی خاطراتم نوشتن.خاطراتم برام حکم شومینه ای رو دارند که تو هوای سرد اینجا کمی گرم نگهم می دارند.

راستی امروز بازم کلاس داشتم توی کنسرواتوار.روز دوم.از معلم تئوری و سلفژم داره خوشم می آد.هر چی می گذره دارم به این نتیجه می رسم که خدا توی این یه مورد هم خیلی من و دوست داره.همه کارام سری جور شد.خدا رو شکر معلمم هم مثل اینکه از من خوشش می آد و کلی برنامه برام ریخته.
عاشق محیط کنسرواتوارم!برای من که ابهت داره.توی هر طبقه که وارد می شی از هر دری یه صدا می آد.توی یک کلاس آواز می خونن,توی یکی دیگه پیانو تمرین می کنن,توی کلاس بغلی ویالون می زنن و علی آخر!حالا تصور کن تمام این صداها با هم چه چیزه باحالی از آب در می آد!هنوز اول راهم اما فعلا تو زندگیم یکی از تنها چیزهایی که واقعا ازش لذت می برم.مسلما نگرانی امتحان رو اونجا هم دارم اما لذتش خیلی بیشتر و محیطش خیلی ریلکس تر از دانشگاه است.

الان نونوش بهم گفت که با مینا گله رفته بودن دربند!یهو انقدر دلم تنگ شد که می خوام گریه کنم.من که همینجوریش دلتنگ خدایی هستم چه برسه به اینکه داغ دلم هم تازه بشه...بچه ها دلم برای همتون تنگ شده!دلم برای کافی شاپ رفتن تنگ شده.برای رانندگی مینا و تصادف هاش تنگ شده.برای خبر های دست اول نونوش ,برای تیکه های با مزه نانا,برای دلگرمی ها و حضور همیشگی مریم,برای خنده ها و ماشین سواری با تینا,دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده,مخصوصا برای تو!
دلم می خواد همتون رو بغل کنم و گریه کنم.درست مثل چند سال پیش که هر بار ناراحت بودم یکیتون بودین که بغضم توی بازوهاش بشکنه...

 07:58 PM GMT :: نظرات وارده: 8 نظر
 

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



salam aziam che ghad baram jaleb bud in matne dishabet chon manam daghighan dishab az hamin ghabil akhbar shenidam va hamin ehsasat ham ke ham mitunam begam dustdashtaniva az tarafi takhrib konandeye zendegi soragham umad vali khob range zendegi baraye ma adama hadeaghal ma ke taghriban ye form zendei ro darim hamine o karisham nemishe kard va bayad faghat sar khodemuno unjuri ke yeruzi natije bede garm konim na faghat alan saremun garm bashe va badan afsuse az dast dadane vaght behemun dast bede azizam mibusamet va movazebe khodet bash va movafagh bashi

elmi :: November 21, 2006 04:53 PM


بنظرم نوشته امروز نازلي توب بلاگش دليل اصلي اين تنهايي ها و دلتنگي هاس...نگران نباش دوست...اين نيز بگذرد.
يا حق!!!

شواليه :: November 19, 2006 08:35 AM


سلام آيلار
مگه بازهم رفتي که انقدر دلت براي ايران تنگ شده؟
تو اين دلتنگي به حرفهايي که نوشتم نگاه ميکني؟
حتي اگه نخونديشون نگاهشون کن
متشکرم

رضا :: November 17, 2006 12:25 PM


سلام ! من هنوز منتظر ميل شما هستم ! پس چي شد ؟

فربد :: November 15, 2006 02:47 AM


سلام.چطوري؟منم دلتنگم مثل تو.منم دلم گرفت وقتي مينا بهم گفت ميخوان برن دربند.به با هم بودنشون حسوديم شد.کاش من و تو هم اونجا بوديم.خيلي خسته ام.با اين تفاوت که حتي نمي تونم به خودم اجازه ي فکر کردن درباره ي آغوش يه نفر رو هم بدم.بدجوري تنها شدم.

آنا :: November 14, 2006 07:28 PM


آيلار عزيزم گاهي همه ما دلتنگ عزيزان مي شويم..دلمون ميخواد دوستمون .. رفيقمون رو بغل کنيم..ولي ايلار گلم... سعي کن توي اين شرايط خودت رو محک بزني و مقاومتر از هميشه باشي....

sara :: November 14, 2006 10:17 AM


تو هم که دلتنگي
ميخوام کيفت رو ببينم
وقتي که توي ايرني!

سان :: November 14, 2006 08:07 AM


تو هم که دلتنگي!
ميخوام کيفت رو ببينم
وقتي توي ايراني!

سان :: November 14, 2006 08:06 AM


Copyright© 2005 | Designed and provided by WebProv