خاطره...

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

Tuesday November 21, 2006

 


دیدی توی این فیلم ها , این دانشجوها رو که همش توی کتاب خونه دانشگاه با دوستاشون درس می خونن؟که همش می دوند از
این ور به اون ور؟که همش ام پی تری پلیرشون(!) توی گوششونه وقتی توی اتوبوس نشستن؟منم شدم یکی از همونا!!البته از بعضی جهات خیلی خوبه,آدم احساس نمی کنه که داره عمرش رو هدر می ده.
امروز همش بارون می اومد.اما انقدر خودم رو توی درس غرق کردم که مثل همیشه افسردگی نیومد سراغم.
امروز بازم فکر می کردم که چقدر زود می گذره.دیروز شنیدم که تهران کلی برف اومده.وقتی این و بهم گفت یک آن بوی زمستون دو سال پیش رو حس کردم.حال و هوایی که داشتم.تمام بالا پایین های زندگیم و تصمیم ناگهانیم برای اومدن به اینجا. و از همه مهم تر آشنایی با بهترین دوست زندگیم.به طرز باورنکردنی امروز که توی کلاس نشسته بودم تو کنسرواتوار از یک کلاس دیگه صدای اُبوا اومد.دقیقا همون قطعه ای که زمستون دو سال پیش ساعت ها می گذاشتم روی ریپیت.وای! نمی دونی چه حالی بهم دست داد.انقدر هم قشنگ اجرا می کرد.تازه بارون هم نم نم می اومد و منظره حیاط بقدری زیبا بود که می خواستم ساعت ها بهش خیره بشم.
دلم هوای کوچه های خلوت و پوشیده از برف کامرانیه رو کرده.می خوام مثل زمستون اون سال بشینم توی اتاقم و از پنجره اتاقم به بیرون خیره بشم,برم شهر کتاب و ساعت ها برای خودم بچرخم,یه شکلات داغ توی کافی شاپ کاخ بخورم (یادش بخیر) و قدم زنان خیالبافی کنم...

*عکس از اینجا.

 03:03 AM GMT :: نظرات وارده: 11 نظر
 

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



rastesho bekhai grieie man ro ham dar ovordi.rast migi adam vaghti mifahme tehran barf oomade ,faghat delesh mikhad to kooche pas koochehaie shemroon ra bere.goolleie barf dorost kone o bein tarafo oon taraf part kone.dele manam havaie ghadima ro karde.

مريم :: November 27, 2006 11:01 AM


ciao ailar
Noi dobbiamo fare l' esame e stiamo cazzeggiando online perche' tutto tutto faaaa veramente tutto faaaaa! eheheh

ماريلنا :: November 26, 2006 06:41 PM


پست بزن عزيز من
پست جديد لطفا
اين عکسه ادم سردش ميشه!

سان :: November 26, 2006 03:31 PM


وقتب با کسي دعواي زن و شوهري مي کني يعني چي؟؟

من و بچه گربه اينطوري با هم دعوا مي کنيم

سنجاب :: November 24, 2006 10:39 AM


من هم شکلات داغ و برف و رهگذر هايي که تند و تند مي گذرند مي خواهم

امشب دلم گرفته است

سنجاب :: November 22, 2006 11:40 PM


چقدر تلخ شدي اين اواخر! اصلاْ باورم نمي شه اين همون آيلار شاد و مهربون خودمون باشه. خودتو اينقدر اينقدر اذيت نکن

پروانه :: November 21, 2006 09:42 PM


برف!!!؟؟نه ولي يه نم بارون چرا... :)
نگران نباش رفيق...منم دلم براي بارونهاي سيل آساي اونجا تنگ شد تا كمي از خشكي در بيام...باورت بشه يا نه احساس ميكنم انقدر بارون نخوردم خشك شدم.

shovalie :: November 21, 2006 04:10 PM


اون آقاي مهربون خيلي مهربون ديگه دستش درد نکنه... اينجا هم خبري از برف نيست عزيزم..

sara :: November 21, 2006 12:38 PM


سلام.چطوري؟با گفتن اينا تقريبا اشکم رو در اوردي!منم ميخوام.انيجا هم برف اومده ولي هيچ جا کوچه پس کوچه هاي شمرون نميشه.من زنده ام و کلي خوشحالم از اين موضوع!چون واقعا ميتونستم نباشم.آره در فرصت مناسب اون پسر محترم رو جر خواهم داد!البته اونم خيلي ترسيد ولي خوب .... ديشب خواب مينا گله و تينا رو ميديدم.دلم تنگه براشون.پريشب بعد از تصادف با نونوش حرف زدم.اولش کلي فحشم داد بعد زد زير گريه!!!دلم براي اونم تنگه!تو چي کارا ميکني؟

آنا :: November 21, 2006 11:29 AM


عکاسه عکس که کار خيلي درسته!
:)
اينجا خبري از برف نيست
نه برف نه بارون
فقط الکي سرد و يخه!

سان :: November 21, 2006 07:50 AM


خیلی نوستالژیک شدی خانوم جانم :)

نازلی :: November 21, 2006 04:14 AM


Copyright© 2005 | Designed and provided by WebProv