کنسرواتوار

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

Wednesday December 6, 2006

 


این عکسی از حیاط کنسرواتوار است.همون حیاطی که ازش تعریف کرده بودم.اون روز بارون اومده بود و به قدری رویایی شده بود که نمی دونین.البته امروز صبح مائسترو بهم اس ام اس زد که از فردا جای کنسرواتوار عوض می شه.نمی دونم این تغییر مکان موقت یا نه.حالا فردا باید برم ببینم ساختمون جدید چطور است.از نظر محدودش که برای من راحت تره چون نزدیک ترمینال می شه.
قشنگی درس خوندن تو همچین ساختمونی اینکه وقتی از کلاس بغلی صدای پیانو می آد که داره یک قطعه از موتزارت می زنه آدم رو غرق رویا می کنه.یک لحظه فکر می کنی که سال 2006 نیستی و برگشتی به گذشته.نمی دونم , شاید هم من زیادی آدم رویایی هستم و همه چیز رو جورخ دیگه ای می بینم.این هم از یک زاویه دیگه.ای کاش عکاسی بلد بودم شاید اینطوری می تونستم واقعا زیبایی ساختمان های قدیمی ایتالیایی رو بهتون نشون بدم.


یک شانسی که دارم می دونین چیه؟ساختمان دانشگاهمون کاملا نو و مدرن است و مناسب رشته های مهندسی.به جاش کنسرواتوار یک محیط کاملا متفاوت,ساختمون قدیمی و موسیقی کلاسیک.
و حالا نکته مشترک اینکه مهم نیست کجا درس می خونی, در هر صورت باید زحمت بکشی تا چیزی که دوست داری و یادبگیری و من قبول دارم که آدم خوش شانسی ام که با این شرایطی که دارم درس خوندن برام شیرین تر می شه!(اما در هر صورت بین خودمون باشه:سخته!!!!!)

 02:49 AM GMT :: نظرات وارده: 16 نظر
 

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



ma dove sei sparita?ti spettiamo

shovalie :: December 13, 2006 08:30 AM


هاااااا ! بترکي! من ميميرم يه همچين جايي موسيقي بخونم.
امکاناتي دارين شما خارجيا ها!!

هديه :: December 13, 2006 12:25 AM


چه جاي خوشگليه ....

ساغري :: December 12, 2006 06:50 PM


سلام.
مهدي اچ اي به دومين جديد رفت. اگه دوست داشتين لينک رُ درست کنين:
صفحه اصلي: mehdi-he.ws
روزنوشت‌ها: blog.mehdi-he.ws
موزيک.بلاگ: s.mehdi-he.ws

ممنون.

مهدي اچ اي :: December 12, 2006 04:18 AM


من که با موزيک نمي تونم چيزي بخونم ... حالا چه باخ باشه چه موتزارت چه موريکونه چه اندي يا شهرام شب ژره

همشهري کاوه :: December 10, 2006 11:12 PM


شايد چيزي که شما ميگي درسته.....
بايد تجربه کنم.......
شاید سلام.........

فقط تماشا مي‌كنم و چيزي توي دلم مي‌شكند.
يادم هست با عزيزترينم از عقده‌ها صحبت مي‌كرديم و اعتراف مي‌كرديم. بي‌رحمانه خودمان را و آنچه در تمام زندگي برايمان عقده شده بود براي هم تعريف مي‌كرديم و اشك توي چشم‌هامان پر مي‌زد. خب هر كسي سكويي براي پريدن دارد. از ديگراني كه با هم بوديم خبر ندارم ولي خب من پريدم. از آن قفس لعنتي كه بوي گند و كثافت مي‌داد از آن قفس نفرت انگيز از آن قفس خوك‌ها... گوشه‌اي از زندگي من انگار هيچ وقت قرار نيست از گوشه ذهنم پاك و منزه شود. حالا دارم عقده‌هاي كوچك و بزرگ زندگي‌ام را با دست‌هام باز مي‌كنم......
براي همينه که ديگه هيچ وقت سعي نميکنم به زندگي دل ببندم....

ابليس :: December 10, 2006 02:20 PM


unaltra cosa ....lascia perdere...ciao

shovalie :: December 9, 2006 09:54 AM


ciao di nuovo ailar...grazie pere le foto...sono belle ...approposito dove sei?e dove studi?cosa study....o mamma quante domande....scusamiiii
sai una cosa quando vengo da te mi ricordo i miei ricordi in italia...mi ricorco che anchio scrivevo le mie giornate e mi ricordo tutte queste immagini che ci descrivi
grazie mia amica e buona fortuna

shovalie :: December 9, 2006 09:53 AM


من که بي صبرانه منتظر اون عکسها هستم!

سان :: December 9, 2006 09:03 AM


من امروز محل کار هستم اينترنت ازاد هستم سريع جوابت رو ميدم.......(-:
شايد تو ادمهاي اطرافت باشن که بهت محبت ميکنند بهت خوبي ميکنند....ببخشيد ولي کارهاي بد تو رو با خوبي جبران ميکنند.......
اما اطراف من ادمهاي هستن که فقط به منافع خودشون فکر ميکنن......حاضر هستن که سر من رو بزارن روي سينه تا خودشون جاي من رو بگيرن.....
براي همين اصلا براشون اهميتي نداره که من ناراحت باشم يا خوشحال.......
هميشه کارهاي ميکنن که باعث ناراحتي من ميشه....این ذات جامعه هست که همه مثل گرگ باشن....اگه گرگ نباشی پاره پاره میشی
ولي من کار خودم رو خوب انجام ميدم و اصلا کاري باهاشون ندارم........براي همين تا حالا نتونستن جاي من رو بگيرن.....
در مورد سن گفتي.......
من به اندازه يه پيرمرد ۷۰ ساله زندگي کردم از مردم خوبي ديدم ازشون بدي ديدم.......
توي سن کم کتابهاي خوندم که نبايد ميخوندم......
توي سن کم کارهاي کردم که نبايد ميکردم........
توي سن کم پا به دنياي گذاشتم که اصلا متعلق به من نبود ولي چون بايد ميرفتم رفتم......
حتي توي سن کم فشار قلب دارم باورت ميشه؟
اين چيزها رو نميگم که توجيه اين باشه که من توي سن کم نبايد اين جوري باشم.......
هميشه هم به اين افتخار ميکنم که توي سن کم به بيشتر چيزهاي که خواستم رسيدم.....
اما......
اما شايد تنها چيزي که خيلي اذيتم ميکنه اينه که عزيزترين کسم توي سن کم ديوانه شد.........مجنون شد........
براي همينه که من زياد براي زندگي کردن رقبتي ندارم......زياد براي دوست داشتن رقبتي ندارم........
چون زندگي من مثل mp3 خيلي فشرده شروع شد و خيلي فشرده تموم ميشه.....
در ضمن شايد از اين نوشته ها برداشت کني که من خيلي مغرور هستم.........درسته من ادم مغروري هستم.......
ولي اطرافيانم باعث اين غرور شدن.......نه خودم.......
شايد اگه وبلاگ قبليم رو ميديد باورت نميشد که من نوشتمش.......اما الان اينقدر سياه شدم که حتي دوست ندارم لحظه هاي زندگي سگيم رو ثبت کنم.........
ميتوني از دوستهام بپرسي که چه جوري مينوشتم.....((نگار توي وبلاگ www.khalse.tk))
"همه فکر میکنن که من مغرورم ...اما چیز دیگه میگذره درونم"
در ضمن اگه خواستی دیگه این بحث رو ادامه ندیم...

ابلیس :: December 8, 2006 09:22 PM


خوب شايد تو دوست داشته باشي اين جوري باشي اما من نه.......
دوست هم ندارم ادمهاي اطرافم رو گول بزنم و خنده الکي تحويلشون بدم......
از ادمهاي که الکي و برا هيچ و پوچ اميد دارن متنفرم

ابليس :: December 8, 2006 05:20 PM



میدونی از دیشب یه اتفاقاتی افتاده که میخوام زندگیم رو تغییر بدم.........
شاید اون چیزی که گفتی سعی میکنی از چیزهای که لذت میبری بنویسی درست باشه.....
اما اگه هیچ چیز برای لذت بردن وجود نداشته باشه چی؟
من باید خودم رو گول بزنم که از زندگی لذت میبرم؟درسته من فقط زمانی زجر نمیکشم که خواب هستم:-)
تقریبا 1 سالی هم هست که خواب ندیدم یعنی رویا ندیدم........روحم اینقدر از زندگی متنفره که وقتی میخوابم اصلا دوست نداره دوباره بیاد توی جسمم
میدونی خوشحال بودن هم اونقدر سخت نیست......مثلا من با یه جوک مزخرف اینقدر میخندم که همه چیز از یادم میره....بعضی وقتها از خودم فیلم میگیرم که یادم باشه من هم میتونم شاد باشم...
اما حیف که شادی هام توی لحظه هست و مشکلاتی که باعث غم میشن توی طول زندگی هستش.......
چرت زياد ميگم بخشش از شما.....اراجيف از ما......

ابليس :: December 7, 2006 12:14 PM


راستي تا حالا ساز کوبه اي امتحان کردي؟
اگه نه حتما بهت پيشنهاد ميکنم که يه بار شور بگيري

ابليس :: December 6, 2006 08:56 PM


سلام......
خوبي......
شايد اينجا براي تو خيلي باهال باشه اما هر کس يه جاي مخصوص به خودش داره..........
مثلا من وقتهاي که خيلي احتياج به فکر کردن و تنهاي دارم ميرم توي يکي از ايستگاهاي اتوبوس يا خود اتوبوس ميشينم.....
اين جور جاها چنان ارامشي به من ميده که حتي از خيلي چيزها بهتر باشه.......
ميدوني شايد زندگي براي تو خيلي جالب و لذت بخش باشه که دنبال جاهاي خوب براي ديدن باشي((فقط ديدن....)) اما براي من و امثال من يه زجر بزرگه.......
زندگي مثل طناب سفيد بزرگيه که هرچه قدر به انتها نزديک تر ميشيم رهاي نزديکتر ميشه.....

ابليس :: December 6, 2006 08:45 PM


اسمم اشتباه شد اون بالا
:دي
ميبينم که پيانو ميزني!
من عاشق پيانو هستم
عاشق دستايي که روي کليد هاي پيانو حرکت ميکنه
دوست دارم ساعتها به اين دستها نگاه کنم

سان :: December 6, 2006 08:48 AM


وايييييييييي عکسه خداست
حياطه به نظيره
ميخوامممممممممممممممممم
مخصوصا همراه با صداي پيانو که ديگه محشره
خيلي نامردي هست من از اينها ندازم
:)
در مورد کتابخونه هم نميدونم! حسم هميشه اين رو بهم ميگه!

سعد :: December 6, 2006 08:46 AM


Copyright© 2005 | Designed and provided by WebProv