|
مطلب قبلي
::
::
مطلب بعدي
Sunday December 31, 2006

music : tango
چشم هام رو می بندم.صدای ویولن توی گوشم می پیچه.بی قرارم می کنه....
"فلش بک : الهیه,بارون می آد,تپش قلب دارم,سوار که می شم بد نیستم,پیاده که می شم داغونم,توی راه پله ها نفسم بند می آد,گریه می کنم همون موقع ها یکی شروع کرده بود یه چاه عمیق توی دلم کندن..."
لباس قرمز تنم است.موهام و بستم همون طور که دوست دارم.مثل قدیمی ها , چند تار مو هم افتاده تو صورتم.حرفی برای گفتن ندارم.اما ساعت ها می تونم دورت بچرخم و بهت خیره بشم.بهت نزدیک می شم, دلم می خواد تانگو برقصم.دستت رو می گیرم اما تا بهم نزدیک می شی هلت می دم عقب.قشنگی تانگو همینه.درحالی که زیباست می تونه پر از خشم باشه.پر از گله.با صدای ویولن ها خودم را هماهنگ می کنم, می چرخم می چرخم می چرخم...
"فلش بک : زمستون است.سرد و پر از سفیدی برف.دل من هم سرد اما پر از سیاهی غم.دورم پر از آدم است.اما من دلم می خواد برگردم عقب.دلم می خواد برگردم توی سالن خالی و پیانو بزنم.می خوام فراموش کنم که همچین روزی بوده , هست و هنوز تموم نشده.نمی تونم.مجبورم برم جلو...از ماشین که پیاده می شم اشک توی چشمهام رو پاک می کنم.آروم راه می رم که نخورم زمین.جلوتر از منی به سادگی راه می ری!با خودم می گم : چرا اینجام؟چرا تنها دارم راه می رم و دستم گرفته نشده؟..."
پیشونیم رو می چسبونم به پیشونیت و مستقیم توی چشم هات نگاه می کنم.شاید توی چشم هات دنبال گل های آرامش می گردم که بذارم رو قبر گذشته ام اما نفست ناگهان به شدت می خوره تو صورتم.حالم بد می شه...بوی خیانت می ده...
چشم هام رو باز می کنم,تنفر وجودم, اشک هام رو قبل از اینکه بچکند بخار می کنه.با خودم فکر می کنم:تانگو یعنی عشق نه تنفر...سریع stop رو فشار می دم...چاه دلم پر است, از تنفر...
07:33 AM GMT
:: نظرات وارده: 9 نظر
|