|
|
|
مطلب قبلي
::
::
مطلب بعدي
Sunday January 28, 2007

زندگی می کنم.هر روز که بیدار می شم از پنجره بیرون رو نگاه می کنم و نفس عمیقی که می کشم تمام وجودم رو پر می کنه از ...از...از همه چیز.وقتی خوشحالی و ناراحتی ,بی تفاوتی و دیوونگی , مهربونی و بدی و تمام بی نهایت احساساتت رو جمع می بندی میشه همه چیز.می شه همون زندگی.
حالا فرق بعد و قبل از هجده سال رو فهمیدم.بعد از هجده سال کم کم تسلیم زندگی می شی و کم کم باهاش کنار می آی.به قول دیگران بزرگ می شی. ولی به نظر من شکست می خوری...
03:28 PM GMT
:: نظرات وارده: 6 نظر
|
.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان
سلام.هنوز خرابم.هنوز زوده براي خوب شدن.آره خيلي گريه کردم.مخصوصا اين ۲.۳ روز که رفته سرش گرمه هنوز نميرسه زياد زنگ بزنه و اينا منم اعصابم خورد ميشه.ديشب که زنگ زد اصلا نتونستم حرف بزنم.دوروبرش هم پر آدم بود نمي تونست چيزي بگه.خيلي حساس شدم.همش بهش گير ميدم.خودم هم حرصم در مياد از دست خودم.تازه هنوز دانشگاه شروع نشده که برم و جاي خاليش رو اونجا ببينم.واي به اون روز.خدا به داد برسه.
آنا :: January 30, 2007 09:12 PM
وقتی که بیدار می شوم ، موهایم را که شانه می کنم ، بوی حضورت عجیب لای موهایم می پیچد ...
وقتی به یاد می آورم زندگیم چند صباحی که نه چند سالی است از روی 18 سالگی پریده است ، اشک نمی ریزم ، دیوانه می شوم از اینهمه گذشت !
و می فهمم شده ام شکست خورده ای دیگر در میان انبوهه آدمها ... !
این روزها را به چنگ می گیرم ، کمکم کن
dreams2you :: January 30, 2007 06:39 PM
امروز داشتم به يه چيزي تو همين مايه ها فکر مي کردم، عجيبه ها!
اين عكستم دوست دارم :)
کیانا :: January 29, 2007 02:44 AM
آيلي جونم کجايي؟
رفتش امروز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمي دونم کي بر ميگرده!حالم اصلا خوب نيست!
آنا :: January 28, 2007 10:50 PM
گاهي همين شکستها به قول خودت باعث رشد و پيشرفتت ميشه..
sara :: January 28, 2007 03:47 PM
زندگي هست ديگه!
مرسي از عکسها
فوقولاده بودن
همشون
موقعش از همشون استافده ميکنم!
حتما حتما
کلي تا بوس!
سان :: January 28, 2007 03:44 PM
|
|