نیکو عزیزم لطف کرده و من رو به بازی آرزوها دعوت کرده.منم که نمی تونم به حرف دوست جون هام گوش ندم.اما اعتراف می کنم که برام کمی سخت بود فکر کردن به آرزوها.چون آخرش هم یک سری آرزو ها توی دل آدم می مانند و هیچ وقت بیان نمی شوند!حالا پنج تا از آرزوهایی که به ذهنم رسیدند:
یک - سلامتی برای همه انسانهایی که توی زندگی دوستشون داشتم...
دو - رسیدن روزی که نسل های بعد از من بتونند توی کشور خودشون احساس امنیت و شادی کنند و آواره ی دنیا نشوند برای به دست آوردن چیز هایی که توی مملکت خودشون ندارند!
سه - کنار اومدن با تمام آیلارهایی که تو وجود خردادی من زندگی می کنند, و رسیدن به نتیجه اش! یعنی اذیت نکردن دیگران با ندونستن هام!
چهار - رسیدن روزی که مجبور نباشم به خاطر از دست دادن اطرافیانم به خودم , به خواسته هام و به افکارم خیانت کنم!
پنج - رسیدن به موفقیت توی این دنیای مادی , شاید که این طوری بتونم بیشتر به خودم و دنیای خودم برسم و نگران این دنیا نباشم.
ببخشید بابت حال و خوای افسرده آرزوهام!!!
کیانا , سان جون , اعتراف , تیگلاط , نانا , ریزگول, سارا ,ورونیک,نرگس و تمام دوستان دیگه که اسمشون این کنار نوشته شده از طرف من دعوتند!