خودم را برای خود نگاه خواهم داشت.
باشد که با بستن این دروازه ها
سکوت را مرهم کنم
برای خودم که از نور آفتاب بیزار شده
و نمی خواهد گوش فرا دهد به صدای شکست...
می خواهم سیاهی باشد ,بدون ذره ای خاطره.می خواهم تاریکی باشد, خالی از امید.می خواهم دنیایی داشته باشم , پاک,لبریز از هیچ,خالی از درد.
گریان التماس می کنم.به پاکی باورهایم , به سادگی آرزوهایم ,تا شاید مرا تنها نگذارند...آنها می روند و مرا پر از خالی ,با دنیایی از تنهایی رها می کنند.
دخترک یتیمی را می مانم, که در طوفان حرفها جان می دهد...
از بالا به مهره های زندگی ام نگاه می کنم.اما نمی خواهم دیگر بر زمین بنشینم ,آن بالاتر ها خالی از آنهاییست که مرا دوست ندارند,آن بالاتر ها مدعی خوشبختی و عاشق بی وجود ندارد.آنجا کسی نیست که مرا با دیده نفرت انگیزش نگاه کند و سادگیم را با پستیش ,حماقت بخواند.جای من اینجا نیست.می خواهم بالاتر روم...
- چی کار می خوای بکنی؟
*نمی دونم...
- درد داری؟
* آره
- بهت گفته بودم...
* ...
- می دونستم که نمی تونی ببینیش...حقیقتشون رو می گم.بهت گفته بودم که نری ,اما تو...
* می خوام ذهنم رو پاک کنم تا اسم خودم هم یادم نیاد...
- سعی کن بخوابی , نگران نباش , تنهات نمی ذارم,بخواب...