من و دکتر

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

Monday April 30, 2007

 

وارد مطب دکتر که می شم با تعجب من رو نگاه می کنه! می خندم می گم بازم منم دکتر!گلوم رو نگاه می کنه , می گه اوضاع خیلی خراب است.لبخند می زنم می گم: خودم هم خسته شدم...!با تاسف نگاه می کنه می گه: آنتی بیوتیک قوی! چیز دیگه ای نمی تونه کمکت کنه.از مطب که در می آم یاد حرف مامان می افتم که می گفت :انقدر ضعیف می شی به خودت نمی رسی که آخر سر این قرص ها یه بلایی سرت می آرند...حالم اصلا خوب نبست , عین یه پیرزن هفتاد ساله, خسته افتادم روی تخت و تکون نمی خورم...

 09:29 PM GMT :: نظرات وارده: 4 نظر
 

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



بايد مراقب خودت باشي.. اول بايد خودت بتوني خود واقعيت رو دوست داشته باشي تابعد يکي ديگه هم تو رو دوست داشته باشه...

سارا :: May 1, 2007 01:32 PM


تو خب نشدي هنوز؟

سان :: May 1, 2007 08:08 AM


چه دختر بدي شدي تو

تازه اينا رو ميگه خجالت بکش زود پاشو برو بيرون

--- :: April 30, 2007 10:32 PM


گوش کن مي شنوي
نواي سازي مي آيد از دور
زندگي در اين تاريکخانه جاري است
گوش کن ...
......
!

ريزگول :: April 30, 2007 10:24 PM


Copyright© 2005 | Designed and provided by WebProv