عزیز

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

Saturday May 5, 2007

 

نانا راست می گوید.پارسال همین موقع ایران بودم.چهاردهم اردیبهشت رسیدم ایران.روز تولد عزیز.چقدر برایم عجیب بود.دیروز که آنقدر حالم بد بود یاد عزیز افتاده بودم.روز تولدش بود.باورم نمی شد.روز تولد عزیز دیگر برایم شده از روزهای مهم زندگی ام!اتفاق جالبی بود.
دلم عزیز می خواهد.بعضی لحظه ها جادوانی هستند.یادم می آِید که دیگر مریض بود.از آخرین بارهایی که نوه هایش دوره هم نشسته بودند.توی اتاق خودش که همیشه پر از خنده بود.کم کم شروع کرد از رفتن گفتن , از نبودنش ...!همه یکی یکی با چشمان گریان اتاق را ترک کردند.من ماندم و عزیز.روی تختش نشسته بود.با گریه سرم را گذاشتم روی پاهایش.دستش را بر سرم کشید.هنوز هم وقتی چشمانم را می بندم می توانم لمس دستان مهربانش را ,بویش را با تمام وجود حس کنم.هیچ کس نمی تواند درک کند آنچه برایم بود و هست.عزیز,دوستت دارم هر جا که هستی.هیچ گاه نتوانستم قبول کنم که زیر آن خاک سرد خوابیده ای.نمی خواهم باور کنم که بابا با دست های خودش جلوی چشمان گریان مامان تو را زیر آن درخت انجیر,قطعه هشتاد و شش خواباند.آخرین شب نیرویش را جمع کرد تا بگوید :آلی...همیشه اینطور صدایم می کرد.ای خدا!بعضی زخم ها و دردها هرگز التیام نمی پذیرند.مثل روز اول که نبودی قلبم پاره پاره است عزیز...

 11:14 PM GMT :: نظرات وارده: 8 نظر
 

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



من کلا عاشق اون جمله هاي بالاي وبلاگتم...

غريبه :: May 7, 2007 02:57 PM


از دست دادن هميشه سخت ترين است و دائما هم اتفاق ميافتد.نميشه جلوش رو گرفت.اين هم بد است.چون ناتواني مون رو به رخ ميکشد...

نانا :: May 7, 2007 08:49 AM


هميشه کنارت هست....فقط چشمات رو ببند!

ماکان :: May 7, 2007 02:44 AM


وقتی چهره ای که دوستش داریم زیر خاکه، دیگه چی برای گفتن باقی می مونه؟

الهام :: May 6, 2007 06:29 PM


خدا رحمتشون کنه

--- :: May 6, 2007 04:51 PM


خيلي سخته ميدونم. براي من بعد از دوسال هنوز غيرقابل تحمله

تيستو سبزانگشتي :: May 6, 2007 11:33 AM


اينجا چرا نميشه تغييبر زبان داد
:(

سان :: May 6, 2007 07:46 AM


ما هميشه در حال از دست دادن بهترينها ييم...

هديه :: May 6, 2007 04:33 AM


Copyright© 2005 | Designed and provided by WebProv