100

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

Thursday May 10, 2007

 

نوشته ی صدم!نمی دونم چرا این عدد انقدر ابهت داره برام!کو تا برسم به هزار که دوباره این حس رو داشته باشم.شاید هم اصلا نرسم!امروز حالم خوبه.مثل همیشه یک سری چیز ها هست که نگران و ناراحتم می کنه اما در کل جالم خوبه.یک کم از اینترنت این چند روزه فاصله گرفتم چون هم کار داشتم هم لازم بود.بعد از مریضی تقریبا دیگه عادت کرده بودم به خوردن خوابیدن و آن لاین بودن!پنج روز دیگه هم امتحان پیانو دارم.

شاید این حال خوبم به خاطر دیروز بود که کلی بهم خوش گذشت.شاید این نوشته صدم به نظر شما یکی از همون نوشته های همیشگی باشه اما برای من خاص است.دیروز صبح زود بیدار شدم و خونه رو کلی تمیز کردم.بعدش با سرعت نور رفتم کنسرواتوار.کلاس داشتم.بعدش هم کلاس دوره موسیقی آرژانتینی این ماه بود.به قدری لذت بردیم که نمی دونید.چون این بار در بچه ها تمام قطعه هایی رو که آماده کرده بودند اجرا می کردن و استاد دونه دونه نکته ها رو کی گفت و راهنمایی می کرد.و به قدری قشنگ توضیح می داد که تمام اون چند ساعت یک ذره هم خسته نشدیم.آخرشم که فوق العاده بود چون یک قطعه از آستور پیازولا زدند.یک کواینتت! با پیانو ,گیتار الکتریک,ویالن,کنترباس و آکاردئون!عالی بود.یکی از قشنگ ترین تانگو هایی بود که شنیدم.
بعدش کلاس های والتر(همون مائستروی خودمون) زود تموم شدند . من و الیزا و والتر تمام مرکز شهر رو پیاده روی کردیم.این مرد انقدر پر است که ساعت ها می تونی حرف بزنی باهاش و لذت ببری.بعد از مدت ها کلی از ته دل خندیدم.بعد رفتیم یکی از کلیساهای معروف شهر رو هم دیدیم که یک ارگان خیلی قشنگ داشت.بعد هم رفتیم برای شام.جاتون خالی کلی خوشمزه بود.یک عالمه حرف زدیم و خندیدیم.بعد هم من و الیزا اومدیم خونه و تا ساعت دو صبح حرف زدیم.خیلی این دختر رو دوست دارم.می دونید کم پیش می آد که من بتونم کسی و پیدا کنم که توی خیلی زمینه ها سلیقه هامون یکی باشد.شاید برای همینه که خیلی دوست دارم.چون با هر کدوم توی یک مسئله ای کاملا موافقیم و لذت می بریم از صحبت کردن در موردش.اما توی الیزا چیز هایی می بینم که تا حالا همه رو یک جا تو کسی ندید.مهمترینش همین موسیقی کلاسیک است.احساس می کنم می تونیم دوست های خیلی خوبی باشیم.خلاصه یک فیلم هم گرفته بودیم ببینیم که نشد حالا تنهایی می بینم.بعدش خوابیدیم.صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم و بازم کلی حرف زدیم.بعدش دیگه باید می رفت چون یک مستر کلاس داشت.
اگه بدونین چه حس خوبی دارم.شاید چون خیلی وقت بود انقدر بهم از ته دل خوش نگذشته بود و بالاخره یک شب رو بدون فکر کردن به مشکلات گذروندم.من نیاز به داشتن همچین دوستی مثل الیزا دارم که بهم انرژی بده.اونم مثل من دو تا رشته می خونه و همش در حال فعالیت و درس خوندن است.اون رو که می بینم یاد کارهای خودم می افتم و انقدر آدم مثبتی است که انرژی های منفی من و خیلی هاشو ازم دور می کنه.تا حالم خوبه می خوام استفاده کنم ازش.من که معلوم نیست چجوریم.زیاد ثبات نداره حالتام!پس بهتره از حال استفاده کنم تا خوبم.
دیروز از روزهای فراموش نشدنی زندگی شد برام!خواستم اینجا بنویسم که یادم نره...

 03:13 PM GMT :: نظرات وارده: 8 نظر
 

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



خوبه
اميدوارم زياد داشته باشي از اين روزا

خاک :: May 16, 2007 12:13 AM


خوشحالم

--- :: May 13, 2007 07:44 PM


چه خوب !نوشته ي ۱۰۰ ام!
خوب بمون دوستم.... منم خوبم هنوز.فردا ظهر ميره...

نانا :: May 12, 2007 10:24 PM


هميشه به خوشي عزيز ...

کرم دندون :: May 12, 2007 10:32 AM


bazam khube yeki ro paida kardi ke betuni az budane kenaresh intori lazat bebari!

sun :: May 12, 2007 08:02 AM


ey jan, che dooste khoobie:X
in poste 100 am bahale:D

Veroneeque :: May 11, 2007 04:15 PM


آيلار جونم
تو همون آيلاري هستي که ايتاليا بودي؟
دنبال يه آيلاري مي گردم که سر جام جهاني با هم دوست شده بوديم ولي بعد گم ش کردم :)

آنا :: May 11, 2007 02:04 AM


۱۰۰ مين نوشته....از اينکه روزهاي خوبي رو سپري مي کني خوشحالم...شما ايراني؟؟

ماکان :: May 10, 2007 03:35 PM


Copyright© 2005 | Designed and provided by WebProv