کافه آرامش

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

Tuesday May 29, 2007

 

ساعت دو و هفده دقیقه صبح.
یک لیوان چای داغ برایم خودم می ریزم.کیسه آب گرم را پر می کنم و می روم زیر پتو.حالا دلیل تمام بی حوصلگی ,کرختی و خواب سه ساعته امروز را می دانم.دلم درد می کند و با خودم فکر می کنم که هرگز بچه دار نخواهم شد.
دلم تازگی می خواهد.یک دوست شاید.دلم می خواهد:
صبح یک روز برفی برای صبحانه به کافه ی دنجی بروم و برای ساعتی jazz گوش کنم و از پنجره به بیرون خیره شوم.ناگهان با صدای شخصی که از من اجازه نشستن سر میز را می خواهد به خود می آیم و با تعجب می گویم که مشکلی ندارد.مهم نیست چه کسی باشد.مهم این است که یکی از همان لبخندهای جذاب و سمپاتیکی روی لبانش نقش بسته که آدم را جادو می کند.می نشیند و از هوای برفی و زیبایی خیابان های شلوغ می گوید.باید برود , من هم متوجه گذر زمان می شوم و می گویم که من نیز باید بروم.لبخند شیرینی می زند و با صداقت تمام می گوید که خوشحال خواهد شد تا دوباره از دردسر های روزانه اش برایم بگوید.ذلم می خواهد هر روز صبح به همان کافه بروم و دوست جدیدم را بیشتر بشناسم.
دلم می خواهد آن کافه و دوست جدیدم را برای خودم نگاه دارم.اسمش را هم می گذارم گوشه کوچک آرامش.

* یه آهنگی هست که دوستش دارم به اسم The puppy song.مخصوصا اونجایی که می گه :


If only I could have a friend who sticks with me until the end , and walk along
beside the sea to share a bit of moon with me

 04:31 AM GMT :: نظرات وارده: 14 نظر
 

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



آره منم ميگم کمبودهاي دخترانه!

حيف که نمي خواي بچه دار بشي! وگرنه بچه تپل مپل و باحالي ميداشتي!!

بازم برو خوش بگذرون کوچولو...

دات :: June 2, 2007 03:18 PM


عجب دوستي با حالی!!

ماکان :: May 30, 2007 07:56 AM


تو اين وبلاگه يه آهنگ از جيمز بلانت هست که خيلي قشنگه

baoba.org

مانيفست :: May 30, 2007 02:26 AM


حواست هس که سبک نوشتنت داره عوض ميشه

--- :: May 30, 2007 01:21 AM


بابا شوخي کردم. اتفاقن دوست دارم سان شاد باشه. دختر سر زنده اي به نظر مي رسه.

اسماعیل :: May 29, 2007 10:46 PM


امان از این کمبودهای دخترانه

مریم بانو :: May 29, 2007 09:03 PM


به نظر حس خوبي خواهد داشت...

غريبه :: May 29, 2007 08:48 PM


سلام آیلار جونم. چه خبرا؟ خوبی؟ چه شاعرانه، من هم همیشه عاشق این بودم که برا خودم یک گوشه دنج یه قهوه بخورم و به آدمها خیره بشم! راستی یه روز که بچه دار شدی بهت میگم! منهم از این حرفها زیاد زدم!
*برای محمود یه بلاگ درست کردم گاهی سر بزن. یه عالمه بوس.

مامان محمود(نازلی سابق!) :: May 29, 2007 04:35 PM


بسيار لذت بخش است آشنايي در گوشه دنج کافه !
اگه پررو بازي هم در آورد ميتوني با اون کيسه آب گرمت بکوبي تو سرش ... پسره نکبت ! خجالت نميکشه ! شرم و حيا نداره بي پدر و مادر ! شماره ميدي کتلت؟ نميشه تو رو شما پسرا دو دقيقه خنديد ... ها؟؟؟؟؟؟

کرم دندون :: May 29, 2007 02:40 PM


آهنگ جالب بود ولي هموني رو که نوشته بودي فهميدم!!! ليسنينگ که ضعيف باشه همين مي شه ديگه.

اسماعيل :: May 29, 2007 12:54 PM


شانس آوردي اين سان پسر نيست! بيچاره مي شدي. حالا حتمن آدم بايد توضيح بده کيسه آبگرم اين وسط چي بود؟ دل درد به همراه حرف ها و احساسات مادرانه برخي اوقات سراغ دخترها مياد و دوست دارن تو اون لحظات سر روي شونه يه دوست بگذارن يا به نگاههاي خيره مردي بي توجهي کنن. آيلار تو قطب درس مي خوني مگه!!!! اين سانم بردار ببر شايد يه کم دلش باز شد. اوه نه! يادم رفت بپرسم اونجا به مقدار لازم گاو داره يا نه؟ آخه سان حتمن بايد سر صبحي شيرش رو بخوره بعد نق بزنه.

اسماعيل :: May 29, 2007 12:47 PM


حتما آهنگو گوش مي کنم.

امير :: May 29, 2007 12:34 PM


جواب سوال بالايي : نقش گرمم کننده رو داشت ديگه !
در مورد بچه منم يه نمه باهات موافقم...

sara :: May 29, 2007 08:10 AM


کيسه آب گرم نقش اش اين وسط چي بود؟
اهنگه معرکه بود

سان :: May 29, 2007 07:23 AM


Copyright© 2005 | Designed and provided by WebProv