نگاه کن...

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

Wednesday July 25, 2007

 

نگاه می کنم.بودنم را در گذشته ای دور.می دانی , می خواستم بگویم از تمام افکار سیاه و سفیدم تا شاید دخترک قرمزپوش باز هم خود آشنایم شود.اما چیزی برای گفتن نیست.رفتنت را نگاه نکردم به نشانه بخشش.من داستان را به تنهایی نوشتم.چگونه بازی کردنت با عروسک های چوبی که من هم از آنها بودم.من هم طناب ها را پاره کردم , به همین سادگی.تو هنوز با عروسکهای چوبی ات بازی می کنی و من با زندگی کلنجار می روم تا یاد بگیرم تنها راه رفتن را.این بار نگاه کن , می بینی بودنم را؟

پ.ن. پاره کردن این کاغذها هم با من!پاک کردی دستانت را!

 11:47 AM GMT :: نظرات وارده: 10 نظر
 

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



خيلي با احساسي....به منم يه سري بزن

mahsa :: August 4, 2007 11:16 PM


axet mahshare 2khtar
چه دوست داشتنی است زندگی با تویی که داستان را تنها خودت می نویسی و برای خودت ...

دوست داشتنی است با تو بودن دخترک چوبی داستانهای همیشگی من
D:

dreams2you :: July 27, 2007 03:11 PM


روزی میرسد که موریانه به جان این عروسکها افتد ...

شایان
صحرای رز

صحرای رز :: July 27, 2007 01:10 AM


age zendegi kafeshesho az saram bar dare
man ham pak mikonam hame chizo

۰۰۹۸ :: July 25, 2007 03:24 PM


پاک کن زندگيم را

--- :: July 25, 2007 03:18 PM


عکس خودت که نيست؟؟

ماکان :: July 25, 2007 12:31 PM


چه عکس خوشملي

sara :: July 25, 2007 12:26 PM


منم پينوکيو!

iranian-idiot :: July 25, 2007 12:18 PM


چه عکس قشنگي ! :)

Mr.Rizgul :: July 25, 2007 11:56 AM


اگه تا حالا نديده از اين به بعدش هم نميبينه!

سان :: July 25, 2007 11:54 AM


Copyright© 2005 | Designed and provided by WebProv