|
مطلب قبلي
::
::
مطلب بعدي
Saturday September 29, 2007
تو اکنون ز عشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمیخوانی
از این غم چه حالم، نمیدانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخهی غم
گل هستیام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی، که در پای طوفان نشسته
همه شاخههای وجودش، ز خشم طبیعت شکسته
ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا میبری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا میبری
گوش می کنم و اشک می ریزم...
تو می آیی, نوازش می کنی گونه ام را و می گویی که همه چیز,خوب یا بد می گذرد.ومن که سرگیجه می گیرم از گردش این همه خاطره.تو حرف می زنی و من آهسته له می شوم زیر قدم های تکرار شکست.می بوسی مرا و می روی...
از خواب که بیدار می شوم, هنوز همان آهنگ و همان گونه های خیس.بیجان می شوم,پر از سکوت.آدم ها می آیند و می روند و من در مقابل علامت های سوال سر تا پا خاموش می شوم.من برای این زندگی ساخته نشده ام...من طاقتش را ندارم...زمان می گذرد و من حقیقی را خفه می کند.کسی نمی فهمد.همان حس فریاد بی صداست.اینجا خود زور است.ما هم مترسک هایی که اجبار را تنفس می کنیم,اجبار را می خندیم,اجبار را زندگی می کنیم و با انتخاب خود را به مسخره می گیریم.انتخابی نیست.مایی نیست.هرکدام دنیایی از ناامیدی و تاسفیم و خود خبر نداریم, یا نمی خوهیم داشته باشیم چون مجبوریم...
01:41 PM GMT
::
|